به یاد البرز زارعی / اسطوره ای بی بدیل ، که فرزند بلوط و چونان همو عزیز برای همه ی آن ایل سوخته خواهی ماند

آفتاب زاگرس؛ اینک آخر الزمان ققنوس ، بلوط هایی که سبز می سوزند ، واویلا از داغ البرز در زاگرس نشانه ها همیشه در پیرامون انسان به فراوانی حضور داشته اند بلکه راه را گم نکند . کر و کور گر راه گم کنند بر ایشان هرجی نیست ، تامل نباید وقتی که گم شدن ها در روز روشن و چشم و گوش هایی به ظاهر بینا و شنوا ، بلکه مسلح به حضور آنلاین در دهکده ی جهانی هم باشد !؟

 

فاجعه بارتر اینکه گم شدن ها آنقدر عیان و جمعی شده اند که نشانه ها به فریاد آمده اند و چونان که نابینایی دو قدم مانده به چاه باشیم ، حامیانه زار نجات میزند برای هشیاری ما ، اما دریغ از کمترین رگه ای از بیدارشدن خوابزدگی هامان .

اما نشانه ،

کدام ایرانی است که فراموش کرده و یا از یاد ببرد نخستین درس های کتاب جغرافی دبستانش را و دو سلسله جبال سر به فلک کشیده ی این سرزمین تا ابد زخمی و شاید زین پس سوخته را ؟

همان البرز در شمال و همین زاگرس در غرب و جنوب که کمربند حایل سرزمین مان در ذهن تک تک ماها تعریف شده است .

وای که آتش بی خدا بر جان سبزینه ی زاگرسش افتاده و میسوزد هر چه دارد نقش بر ایوان، هاااای خانه ام آتش گرفتست، آتشی جانسوز … ( م. امید )

چگونه باور کنیم دار بلوط ، این اسطوره ی کوهزی ، این مادر ایلیاتی ها ، که سایه سارش را فقط خنکای جان می‌تواند ترجمه کند و استحکام تنه ی مردش را سقف ایمن قرنها زندگی در جوار آن میداند چیست ، بی منت باران و جویبار قرن ها زنده و سبز مانده و هیچکس شاید سالیان عمر بلوط های سایه گسترش را نداند ، چرا که هر بلوط را از روز اول که دیده ایم تا آخر عمر ما اگر از لهیب آتش ها در امان بماند ، گویی هیچ فرقی نکرده و همیشه ی خدا همان عظمت و ابهت و سبزینگی و اتکا را برای ما به همان شکل دارد .

بلوط هایی که بزرگ شدنشان را هیچکس ندیده ، گرچه دمبیل تا دار شدنشان هم آنقدر بی ناز و در آرامش و سکوت است که انگار وظیفه شان را انجام داده باشند به چشم نمی آیند !

های چه بگویم از این همچو مادر که برگ های مخملینش گویی از جنس چرم باشند که از سایه ساز کپر ها عایق بی مانند گرما و بوران و بارانند و از خشکسای آن چون پیوار هیمه ها را میگیرانیم تا از حرارت شفا بخش زغال دیر سوز و عاری از سم آن درد باد ها را از تن بگیریم ، و قرن ها نیز روشنای اجاق خانه های اجداد ما بوده و نور ، گرما و غذای سفره ی نیاکان ما را با سخاوت جان سبز خویش مهیا کرده .

های از میوه ی جانش ، بٓلی (bali) (میوه درخت بلوط) هایی که فقط رُنجُک (ronjok) از عهده ی پوست گرفتنش بر می آید و سِر مادران خلاق و تا ابد در زحمت ، هنر زدودن تلخای گوشتش را برای پختن نان قوت می دانند چه عطیه ای از خدا برای ما بوده .

خاکسترش جادوی پاکیزگی ظروف و ترکه و دیاقش ابزار بزم و رزم و عصای دست و وسیله ی دفاع و ادوات خویش و کشت بوده ، نه که هیچ دور ریزی ندارد که حتا از روسوال ( پوسته ی سخت تنه ) و همان پوست سفت میوه اش هم که خوراک چهار پایان میشده همه و همه مفید و زندگی بخش مردمانی گشته که چون خود بلوط مرد و استوار و مفید جوامع بشری هستند و از اینروست که چون مادری، نسل اندر نسل مارا با جان و جسم خویش پرورانده است . های بلوط که به یقین ترجمانی دیگر برای مردمانت داری و چه امانتداری کرده ای برای کائنات . سبز باشی و سر بلند و استوار تا انهدام کائنات .

اما نشانه ،

مگر می‌شود تصور کرد بلوط سبز ، هیمه ی تر یا بلگ سبز بلوط آتش بگیرد !؟

همان مردمان میدانند که هیمه هایی که برای سوخت از تنت به ایشان میدهی ، یکسال باید بمانند تا خشک و برای سوخت مهیا شوند ، حال تورا چه می‌شود که اینچنین ایستاده و سبز خود را به آتش میکشانی ؟

آیا نشانه ای آخرالزمانی است برای ما که شاهد سوختنت هستیم و هیچ !؟

اما نشانه ای فریاد وار در این لهیب پر سوز ،

البرز در زاگرس سوخت !!!

 

دور از پرواز ققنوس وار ککا البرزی که او را ندیدم اما به قدر برگ برگ بلوط های زاگرس برایم عزیز و تا همیشه کنارم حاضر خواهد بود .

وااای که داغت بر دل دنیا نشست البرز زارعی ، که به یقین شهید منزه ی آن سرزمین و کائنات بلوط ها هستی ، اسطوره ای بی بدیل ، که فرزند بلوط و چونان همو عزیز برای همه ی آن ایل سوخته خواهی ماند ، یادت سبز و بغضت تا مادامی که بلوط ها ایستاده اند برای هر آسایه نشسته ای در زیر دارهای بلوط در گلو خواهد ماند و بدان هر کدام از ما با دیدن هر دار بلوط یاد و نام تو را به یاد خواهیم آورد ، با بلوط ها جاودان و تا همیشه سبز خواهی ماند ، مرد کوه ، جاودان ، ککا .

اما نشانه ،

چرا تو تنها ققنوس این لهیب بودی ؟

نوای آه و گریه ی پر سوز دیگر ککایمان بروی فیلم سوختن خاییز دل دنیا را آتش زد ، اما گمنام ماند و پر یاد .

های ققنوس قهرمان ، البرز ، نامت چرا باید نام سلسه جبال دیگر این خاک باشد که در آتش زاگرس جاودان شدی ؟

آیا سوختن البرز در زاگرس ، از میان بیشمار نام ها نشانه نیست !؟

ماجرای کرونا هرچه باشد ، از دست ساز تا کائناتی ، عاملی شد تا زمین نفس بکشد و بما بگوید هاااای ، چاه دو قدمی تان لبریز از آتش بی خدای دست خودتان است !

نیست آیا ؟!

تنها کمتر از نیم قرن ، چهره ی کره زمین که در همان کتاب جغرافیا برای اولین مرتبه دیده ایم ، بیش از هفتاد درصد بدست ما تغییر یافته ، کوه ها و جنگل ها را گر کردیم و چوب های عمر زمین را دود کردیم تا سقف آسمان کوتاه تر شود !

تن زمین را زخم کردیم و زخم کردیم و از سطح تا عمق هر آنچه از سنگ و آهن بود معدن کردیم تا تفنگ و باروت بسازیم و بجان هم بیفتیم و بعد با طلا دیه ها بدهیم !

کف اقیانوس ها را جارو کردیم بلکه یک ارزن مزه ی بهتر پیدا کنیم که سنگ های هزاران ساله ی اعماق زیر ردمان خورد شد و تازه فهمیدیم آنها هم جان دارند !

و

و و

و از زفت نجس زمین ، خونمرده ی ادوار جانداران ، نمی گویم که این نجاست مطلق کائنات ، حتا ککاگری ایلیات ما را هم بهم زده و ای واویلا که اگر از این سیاه روی بدشکل و بد بو بدنبال عزت و آبرو هم باشیم ، غافل از اینکه اگر خدای کائنات آن را مایه ی روسفیدی بشر می خواست ، رنگش هرگز سیاه نمی بود !

آیا این نشانه نیست !؟

شاید راه گم کرده ی ما همان باشد که تا همین یک نسل پیشتر ما ، اصلا پدران ما که هر روز و شب بما می گفتند ، سرلوحه و منش شان بود .

ما همه ککا ییم .

ایلیاتی و عشیره

بی تعلق به هرچه امروزه نشانه ی کاذب عزت است و حقیقت ذلت ما شده .

نشانه ها را بیشتر دقت کنیم . نشانه هایی که بروشنی آخرالزمانی خود را برای ما به فریاد آورده اند .

خردادماه جهنمی نود و نه

که از هزار کیلومتر دورتر در آتش زاگرس میسوزم

محمد مختاری