دست هایم بی حس و نگاهم نگران

آفتاب زاگرس،به قلم سیدکاظم مطلوبی میرسالاری ___خاطرات کودکی ام را مرور می کنم می بینم زیباترین بازی آن دوران بازی معلم و دانش آموز بود .به رسم آموختن ها و دیدن معلمانمان ، وقتی فرصتی پیش می آمد خواهران و برادران و دوستان را جمع می کردیم و خودمان می شدیم معلم و با غرور و تکبر کودکی درس می دادیم ، امتحان می گرفتیم، نمره می دادیم و گاهی هم از روی شیطنت با خط کش چوبی چندترکه به دست بچه می زدیم .
یادش به خیر :
و چه زود بزرگ شدیم و تا قرعه فال به نام ما درآمد سوم راهنمایی بودم که می بایست دانشسرابروم احساس شعف و شادمانی از اینکه خودمان را در هیبت و صلابت معلمان خودمان تصور می کردیم تا اینکه پس از۴سال تحصیل دردانشسرای هجرت دهدشت ردای معلمی بر قامتمان پوشاندند و ما شدیم معلم این دیار .
دورانی که روستاهای محروم بسیاری بدون جاده و راه و وسیله نقلیه و تلفن و…وجود داشت و می باید کیلومترها راه را باپای پیاده در سرما و گرما طی می کردیم تا به روستا برسیم و برویم سرکلاس درس اولین سال تدریس من در چاروسا _تابستان گرم به پایان رسید دراولین شب پاییز من و۶نفراز همکاران ماشینی دربست تا مارادرروستاهای مختلف محل کارمان برساند مال ها وعشایر به سمت گرمسیر درحرکت بودند ومابرعکس تا دهدشت رابلدبودیم ازان پس گام درسرزمینی ناشناخته می گذاشتیم انموقع جاده ای پرپیچ وخم باسراشیبی ها وسربالایی های تند مارابه سمت سرنوشت هدایت می کرد شب بودبربالای وانت روی وسایل گاه ازامید وگاه بادلهره ازفرداسخن می گفتیم شب تاریک مارا،نور چراغ های وانت تویوتای قرمزرنگ روشن می کرد وغرش صدای ان در سربالایی ها وجاده خاکی سکوت کوهستان رابه چالش می کشید یواش یواش به چاروسا که به تعبیرپیرمرددانای روستا ان رابه زندان سلیمان تعبیر کرده بود (بدلیل عدم وجود امکانات انزمان ) می رسیدیم نگاهمان به همدیگرکه می افتاد نمی دانستیم بخندیم یا گریه کنیم لایه ای سنگین ازخاک برسروصورتمان نشسته بود یکی ازدوستان باشوخ طبعی گفت همین اول معلمی خاک برسرشدیم اینجادیگه باید یواش یواش ازهم جدامی شدیم هرکداممان درگوشه ای از منطقه وروستایی اما اخرین کسی که سرنوشتش باوانت قرمز گره خورده بود من بودم خودم راتکانیدم خاکها راکناری زدم ودرکنار راننده نشستم ازروی کنجکاوی از راننده مقصدراپرسیدم ، ازجوابی که شنیدم شوکه شدم روستای شما حداقل ۲ساعت باجاده فاصله دارد_بلاخره پس ازطی ساعتی ازخداحافظی بااخرین همکار همراهم وعبوراز کنارامامزاده سیدمحمید (ع)وکمردوغ سپس ابله اخرین نقطه جاده برگردنه ای ماشین توقف کرد وزمین واسمان برسرم ویران شد راننده بااشاره دست نقطه ای را به من نشان داد که تصورش برایم بسیارسختتر اززندان سلیمان بود شاید اینجا یکی ازانفرادی های ان بود روستای دوراب _وسایلم را پیاده کردم گوشه ای گذاشتم و به سوی سرنوشت باعجله قدم برداشتم پس ازطی مسافتی ازمیان سنگلاخ ها ودرختان به روستا رسیدم تصویری ازروستا همین بس که برروی رگه ای ساخته شده بود بصورت پله ای دردوقسمت این روستادودره باشیب تند وانطرف دره دوتاکوه بلند واقع شده بود که سهمشان از نورخورشید ساعت ۱۰صبح تا ۲بعدازظهر بود نزدیک روستا که رسیدم سنگ های ده باپارس کردن های ممتد خبر از ورود غریبه ای رابه روستاییان رساندند محمدکاظم که تنها مردانروز روستا بود به استقبالم امدسلامی کردم وبه معرفی خودم پرداختم ساعت حدودا ۴بعدازظهر بود خستگی وگرسنگی نفسم رابریده بودمرابه خانه اش دعوت کرد پس از صرف نان وپیازی که خاطره انگیزترین غذای زندگیم بود محمدکاظم باچند چارپا به سمت وسایلم رفت تاانها رابه روستا بیاورد من هم وقت رامغتنم شمردم سری به مدرسه بزنم باراهنمایی یکی اززنان روستا اتاقی حدودا ۱۲متری گلی بدون درو پیکر و احتمالا اغل گوسفندان نشانم داد اینجا بودکه فهمیدم وقتی معلم شدی باید همه کاره باشی شب فرارسید وتاریکی مطلق مابرای ساختن وسوختن امده بودیم شب بربام مدرسه که عملا حیاط همسایه بود خوابیدم تاصبحی وتولدی دیگررا اغاز کنم اولین روز تدریسم تاساعاتی ازبعدازظهر به کمک دانش اموزان کارکردیم تا مدرسه رااماده کنیم باکمک زنان ودانش اموزان دیواره ای گلی بین کلاس زدیم تا دربخشی ازان خودم سکونت کنم وبخشی کلاس درس نمی دانم چگونه وصف کنم مشکلات رااما همین بس که از هیچ گونه امکانات خبری نبود مردان روستا برای تآمین معاش در برازجان کار می کردند و زنان هزارمسئولیت واینجا بود که معلم درد می کشید هرچندکه من معلم بودم اما دراینجا درس های زیادی فراگرفتم انگاه که دانش اموزان اول صبح تمامی داراییشان که تخم مرغ یاتکه نان وپیازی بود رابامعلم خود تقسیم می کردند انجا که زمستانهای سرد با تکه ای چوب گرمابخش منزل معلم می شدند وانجا که اگر کسری درزندگی داشتند صادقانه بامعلم درمیان می گذاشتند چند روزی ازاسکان مادرروستا نگذشته بود که ابری سیاه اسمان رافراگرفت زن های روستا شروع به کوبیدن سقف خانه های خودکردند تااب به خانه هانفوذنکند من که تجربه ای نداشتم خوابیدم نیمه های شب با قطره ای اب که صورتم رانوازش کرده بود بیدارشدم انقد خسته بودم که فقط صورتم رابرگرداندم قطره ای دگر درگوشم چکید بیدارشدم اتشی روشن کردم تادرنور ان بتوانم ببینم اما کار ازکار گذشته بود سقف گلی به شدت چکه می کرد تمام وسایلم در حال خیس شدن بود شبی ظلمانی بود صدای محمدکاظم تنها مردده ازبالادست می امد که داشت بخشی ازسقف را زیر باران می کوبید باصدای بلند بهشون پیام دادم که ما هم گرفتاریم پس ازمدتی غلطک ( سنگ تو تلن ) رااوردتا برسقف مدرسه بچرخاندشایدازنفوذاب جلوگیری کند باران به شدت می بارید غلطک ازدوقسمت سنگی ودسته تشکیل شده بود که بادوسوراخ در وسط سنگ به هم متصل بودند محمدکاظم خسته شده بود وخیس می خواستم کمکش کنم چنددوری چرخاندم که ازبدروزگار دسته ازسنگ جدامی شود وبه دره سقوط می کند دره کناری بیش از ۵۰ متر باشیبی تند ان شب دران سوز وسرمابا فانوس به سمت دره رفتیم تاسنگی که شبیه همه سنگ های دره بود پیداکنیم سخت بود اما باتیزهوشی محمدکاظم وتخمین محل سقوط پیداکردیم یکی ازپیرزنان ده با طنابی انرابه پشت بست وبالا اورد بگذریم خواستم بگویم معلمی شغل نیست من ساعاتی ازان شب که یکی ازهزاران شب های سخت معلمی همکارانم بود راروی صندلی وزیرچتر کنارچاله ای ازاتش سپری کردم فردای انروز باتمام وجود شاگردانم را پذیرفتم و عاشقانه اموختم _ -البته آن وقت نمی دانستیم چرا بانکها و از ما بهتران در روستاها شعبه ندارند ولی امروز به لطف خدا می دانیم- .
خودمان محرومیت و درد و فقر را چشیده بودیم و عشق به فرزندان محروم این دیار ما را مصمم تر از همیشه به کارمان امیدوار می کرد و چه عاشقانه بود کلاسهای درسمان که فقط خدا در آنها حضور داشت ، نه از ادارات دیگر خبر داشتیم نه از نجومی بگیران و تنها سرمان به کار خودمان گرم بود.خاک و باد و برف و باران و گل ولای کوچه های روستای همدم مان بود و ما جوانی را سپری می کردیم و چه زود پیر می شدیم از دردها و رنج های رفته برما و بر کودکان محروم روستاها.
 بعد از سی سال ، نه از کلاس خسته ام و نه از مهرورزیدن برای کودکان تان . از شما خسته ام که نفهمیدید جامعه را معلمان می سازند سالهای بعد هم که از تبعیض و ناعدالتی ها فهمیدیم ولی هیچ گاه نگاه عاشقانه کودک معصوم را به ریالی نفروختیم ، چراکه او ما را الهه دانایی و مردی پرصلابت می دانست، اما هیچ گاه نمی فهمید که چرا قامت معلم زود خم می شود.
سی سال عشق در کلاس درس ، کم نبود یک عمر بود، جوانی و میانسالی مان در مدارس گذشت بدون اینکه بدانیم کمرمان خم می شود و مویمان سفید.
دلخوشی ما میوه های سی سال گذشته است که گاهی شادی آورند و هراز گاهی نیز رنجورمان می کنند از اینکه آن چنان که که باید توفیقی نیافته اند.
بسیار زخم زبان ها خورده ایم از ناآگاهان کم عقلی که تعطیلات تابستان را بر سرمان کوفتند و برفی اگر آمد پشت سرآن کنایه و نشتر آنان روانه ما شد .ولی بازهم ننالیدم چراکه فهم شان به قیمت ارزش شان بود و آنان اگر می فهمیدند هرگز خود را به نفهمی نمی زدند و شکرا”لله که دشمنانمان را ابله آفرید.
اما هرسال که کوله بار مدرسه بر دوش سال تحصیلی را آغاز می کردیم وعده های مسئولین شروع می شد که امسال وضع آموزش و پرورش بهتر خواهد بود ولی هرسال بدتر از سال گذشته شدیم ،خوارمان کردید، شکمی سیر غذایمان ندادند و از همه بالاتر ارج و قرب مان را به یغما بردند و سی سال شرمنده نگاه فرزندانمان شدیم.
گفته بودند برایمان بهشت خواهند ساخت!
من بهشت شمارا نمی خواهم ، اجازه نفس کشیدن برایم بدهید، بگذارید چند صباح زندگی را با دلخوشی های گذشته بگذرانم.
نمیدانم شرم تان می شود یا نه؟ فیش های حقوقی مارادیده اید یا نه؟حرمت قلمت را پاس بدار و حرمت آنکه قلم نگه داشتن را یادت داد
چه قیاس های جالبی می کردید زمانی که حقمان را خواستیم : گفتید قاضی باید زیاد بگیرد چون باید به عدالت رای بدهد، کارمند بانک بگیرد چون درآمد دارد و… گفتید دارایی باید بگیرد چون … ولی به ما که رسید چرا نگفتید معلم بیاید از مال دنیا آن قدر داشته باشد که رسم درست زندگی و زیستن به فرزندان تان یاد بدهد، مگر قرار نبود محصل های ما قاضی فردای زندگی های شما شوند.
آیا شما با عدالت با ما رفتار کردید
چون جور عادلان به جهان دربقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس روز معلم رابه همه همکاران عزیزم تبریک عرض می نماییم